سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
یاداشت های پسرک زشت

خدایا...

ارسال شده توسط پسرک زشت در 2/11/90:: 5:1 عصر

خدایا من همان هستم که وقت و بی وقت مزاحمت میشم 


همونی که وقتی دلش میگیره  و  بغضش میترکه  میاد سراغت 


من همونی هستم که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکنه 


 و چشماشو و میبنده و میگه : من این حرفا سرم نمیشه باید دعاهامو مستجاب کنی 


همونی که بعضی وقتا لج میکنه و گاهی خوودشو برات لوس میکنه 


همونی که گاهی وقتا پشت سر مردم حرف میزنه  گاهی بدجنس میشه و البته  گاهی هم خودخواه  گاهی هم  ......


یادت میاد من کی هستم  یادت اومد خدایا؟ فقط تویی که میتونی بگیری دستمو ...


....

ارسال شده توسط پسرک زشت در 15/10/90:: 2:40 صبح

چه سخت است در میان جمع بودن


 ولی در گوشه ای تنها نشستن


به چشم دیگران چون کوه بودن


 ولی در خود به ارامی شکستن...


نگاه ع م ی ق

ارسال شده توسط پسرک زشت در 4/9/90:: 3:1 عصر

وقتی به دقت به خودم نگاه می کنم ? به خوبی می دانم که ظاهری نسبتا" آرام دارم ولی شاید کمتر


کسی بداند که در درونم اسبی چموش ست که هرگز افسارش در دست نخواهد بود.


هرگز نمی دانم فردا چه تصمیمی خواهم گرفت و چه خواهم کرد. هرگز نمی دانم چیزی را که باب طبع ام نیست ?


کی و چطور با تمام وجود کنار خواهم گذاشت و از موقعیت ها و افراد مورد علاقه ام چگونه خواهم گذشت .


دست خودم نیست و صد البته دست هیچ کدام از ما نیست ?هر آنچه که در نهادمان قرار داده شده است.


درون ام را نمی توانم و شاید نمی خواهم دگرگون کنم چون با من و جزئی از من بوده و هست .


خودم می دانم با این اسب وحشی چه کنم ? ولی مطمئنم دیگران نمی دانند وقتی یکباره به خروش آمده و از چیزی می گذرم


که تا دیروز به نظر می رسید دلخواه ام است و تصمیمات مهم زندگی ام به یکباره است .


کاری که می کنم این است که این حیوان نجیب ولی وحشی را آزاد بگذارم که هر موقع خواست رام باشد و سواری دهد


 و هر وقت هوس کوه و جنگل و هم نوع کرد ? افسار گسیخته تاخت و تاز کند و برود ? برود تا بی نهایت و یال هایش در باد


حرکت کند و بدون اندوه از آنچه هست و آنچه باید باشد ? فقط بتازد به سمتی که قلبش او را می برد...



چای سرد

ارسال شده توسط پسرک زشت در 7/8/90:: 3:25 صبح

تلخ منم
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.


تلخ منم


چای یخ
که هیچکس ندارد هوسش را!



شرمندم موقع تو هنوز نرسیده ...

ارسال شده توسط پسرک زشت در 26/6/90:: 1:56 صبح

دلم  برای عاشقانه های ناب و لحظه های عارفانه ام با خدا تنگ شده ...


خدایا ! دلـــ ـم فقط "تو" رو میخواد ... چرا نیستم من ؟! ...چرا چنین دورم ..؟!!


دارم فیلم "خداحافظ رفیق"  را میبینم  :


- خب مسلم جان ! خداحافظ ...


یعنی ؟ ... چی ؟!!!


- شرمنده ام !


یعنی ! مـــ ـن ! نمیتونم بیام؟!


- اجازه ندادن ، یعنی موقع تو هنوز نرسیده ...


کجا میرید بی معرفتا ؟ ... اینجوری رفیقتونو جا میذارید و میرین ؟ آره؟! ...چرا وایستادید ؟ ...آره ! من بدبختم ، بیچاره ام ، بی عرضه ام ، آلوده ام ، واگیر دارم ...اره ! شیمیایی گناه و معصیتم ! نفسم مریضتون میکنه . بایدم منو جا بذارید و برید . شماها پاکین عزیزین آبرومندین سالمین امـــا من ؛ جذام گناه سر تا پامو گرفته ... مگه نه ؟!!! ... یه مرداب خشکیده ام ... نامردا ! منم یه زمانی مثل  ِ شما زلال و جاری بودم ، پاک بودم ، کنارتون بودم ، رفیقتون بودم ، اگه همه ی اینا نبودم ، بابا نوکرتون که بودم ...


حالا ببینین ! رفیقتون توی این شهر شلوغ ! جا مونده ، داره زیر  ِ دست و پا له میشه !


ـ چی میخوای مســــلم ؟!


دل تنگ  ِ رفتنم ...


ـ مسلم دلش رو تو مشت حسین گذاشت و رفت کوفه . دیگه دلی نداشت که تو غربت کوفه بمیره یا تنگ بشه . اگر مسلمی  چرا تسلیم نیستی ؟ اگر دل دادی چرا بیدل نیستی؟


دلم گرفته مرتضی ! این همه چراغ ، توی این شهر ، هیچ کدوم چشمامو روشن نمیکنه ! ... این همه چشم توی این شهر ، هیچ کدوم دلمو گرم نمیکنه ... مرتضی ! اینجا همه میدون که زنده بمونن ، هیچکس نمیدوه که زندگی کنه ، این شهر همش شده زمیـــــــن ، دیگه آسمونی نداره این شهر... من دلم آسمون میخواد مرتضی ...آسمــــــ ـون ...


- وقت دلت آسمون داشته باشه ، چه تو چاه کنعان باشی ، چه تو زندان هارون ، آسمون آبی بالا سرته !


آخه از کجا این آسمون رو پیدا کنم ؟


- فقط چشماتو باز کن ... تا آسمون چشمای صاحبتو بالا سرت ببینی... زمین و آسمون از چشمهای اون نور میگیرن ...چشماتو رو خودت ببند مسلم ... !


 


 "نمیدانم امشب چرا اینقدر هوا آفتابی ست ... " .



نمیدونم . . .

ارسال شده توسط پسرک زشت در 23/6/90:: 2:2 صبح

 


دلم گرفته با همه اینکه اطرافیانم هوامو دارن اما دلم گرفته . 


دلم نازک شده دوست دارم برم یه جایی که


هیچ کس منو نشناسه با صدای بلند گریه کنم هق هق کنم


 و با خدا حرف بزنم همه چیز برام بده.


 خدایا دیگه حوصله بنده هاتو ندارم


 خدایا دردو تو میدی درمون هم تو میدی پس چرا اینقدر حالم بده . . .


دلم از این گرفته که نمیتونم داد بزنم به همه بگم دردم چیه.


 اگه میگم منو ببرید دکتر بخاطر چیه.


دلم برای حرم امام رضا تنگ شده .


برای شبهای حرم برای کبوترهاش.


چی بگم تا دلم خالی بشه؟؟؟؟؟؟


گریه هم دوای سنگینی این دل تنگ نیست.


 کاش الان مشهد بودم.


توی حرم زیر گنبد طلا یا کنار پنجره فولاد کنار مریضها.


 



چه با شکوه و غریبانه ایستاده ای

ارسال شده توسط پسرک زشت در 10/6/90:: 4:18 صبح

چه با شکوه و غریبانه ایستاده ای


همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که


 با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود...


 ولی پدر ...


یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه


 حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر


از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که


چقدر دیگر میتواند بنویسد...


....

ارسال شده توسط پسرک زشت در 4/6/90:: 3:36 صبح

شاید کمی گریه کنم!

بارانی بیاید

تا که رنگین کمان بدر آید

اعتبار من است چشم های من

هر چند گریستم و صبح نیامد!

گریستم و خوابم در ربود

و حالا به خودم مشکوکم

و این گونه هایی که ترک برداشته اند.

 

خدا نوشت: هیس... صدای پای خدا می آید!!
سیاهی نوشت: شبم و جرات فردا شدن ندارم! هنوز پیله بسته ام بدور خود- جرات پروانه شدن ندارم

ستاره نوشت: حرف های دلم را در این سحر پر از بهانه...کجای آسمان جا دهم

تا اشک هایم روی شانه ماه سنگینی نکند؟؟!!!

من نوشت: من دلم آشوب...تو حال روزهایم را بهتر می دانی


به یاد سبز علی . . .

ارسال شده توسط پسرک زشت در 2/4/90:: 11:1 صبح

عصرای تابستون معمولن کارش همین بود
یکی دو ساعت به غروب که دیگه آفتاب بی رمق می شد، یه فرش حصیری کوچیک پهن می کرد بیرون اتاق... فلاکس و استکان رو هم میاورد و بساط چای رو همون جا علم می کرد...بعد یه کاسه آب برمی داشت و اون دور و اطراف رو آب می پاشید...دستش رو از آب کاسه پر می کرد و توی هوا می لرزوند...قطره های بارون دست سبز علی زمین خاک گرفته ی قبرستون رو خیس می کرد...فضا پر می شد از بوی خاک بارون خورده...بعد میومد روی تشکچه ی قهوه ای رنگش می نشست و تکیه می داد به دیوار آجری اتاق و...
.
.
نشست روی تشکچه و تکیه داد به دیوار
"هی...روزگار"ی گفت و خیره شد به قبرستون
شیطنتم گل کرد...به شوخی گفتم: بد جور آه می کشی سبز علی!...چیه؟!...عاشق شدی؟!
توجهی نکرد...نگاهش قفل شده بود روی قبرستون...فکر کردم صدامو نشنیده...خواستم


حرفمو تکرار کنم ولی دیدم انگار داره با خودش حرف می زنه!!...صداش جوهر نداشت...


مثل آدمی که پچ پچ کنه...ساکت شدم و دل دادم ببینم چی می گه...
پلک هاش رو می بست گاهی...آروم سرش رو تکون می داد و با یه حال خاصی هی می گفت:
عاشق...
عاشق...
عاشق...
کأنّ راس راسی عاشق شده بود!...خنده ام گرفت...ولی فرصت نداد که بخندم!
روشو کرد طرف من...مثل همیشه چشماش خیسی خاصی داشت !
با اون لهجه ی صمیمی و صدای هول هولکی مهربونش گفت:


داوود جان !
اگه روزی روزگاری اومد که تونستی نشنیدنی های عالم رو بشنوی، برو سراغ اهل قبور!
به گمونم اونجا باید بشنوی که با چه حسرتی می خونن:
عاشق شو ور نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقـش مقـصود از کارگاه هـستی


شادی روح سبز علی صلوات.


 


من. . .

ارسال شده توسط پسرک زشت در 29/2/90:: 7:15 عصر
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند


 من از خوش باوری اینجا محبت آرزو کردم ...


 بگذار مردم هر چه هستند باشند، هر چه می خواهند باشند.



«من» باید آنچیزی باشم که «باید» باشم!  


بگذار فکر کنم که خوش باورم،  بگذار فکر کنند که خوش باورم،  اما اصولم را فراموش نکنم! 


اصولی که خیلی رنج کشیده ام تا به آنها رسیدم. 


 اگر بی تفاوت باشم و یا نامهربان، تمام سختی هائی که کشیدم برای رسیدن


 به یک انسانیت قابل قبول لگد مال خواهد شد.   بگذار مردم هر چه می خواهند باشند و


اگر آنان نیز اصولی دارند، پایبند بمانند در آنچه که اعتقادشان است.  


اما «من» همان «منی» باقی بمانم که سالها برایش تلاش کردم.





بازدید امروز: 5 ، بازدید دیروز: 19 ، کل بازدیدها: 12913
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ